تبليغاتX
کرانه های ناپیدا

کرانه های ناپیدا

دوشنبه یکم مهر 1387

چهارصد ضربه یکی از بهترین و از نظر من بهترین فیلم "فرانسوا تروفو" هستش. و این در حالیه که این اولین فیلمه این کارگردان هست. من این فیلم رو برای مرتبه دوم میدیدم و بازهم با ولع نگاهش میکردم. فیلم محصول ۱۹۵۹ فرانسه هست و در ژانر جنایی و درام قرار میگیره. تروفو یک اثر تاثیر گذار رو با استادی تمام خلق کرده. داستانی با محوریت نوجوانی سردرگم و غمگین مورد بی توجهی واقع شده و نسبتا طرد شده از طرف خانواده. به نظر من این فیلم سیستم اجتماعی و آموزش و پرورش فرانسه رو نقد میکنه. و البته الهام گرفته از کودکی خود تروفو هستش.

 

 

نوشته شده در ساعت 11:57  |+|  


یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

  • در به در دنبال نویسنده وبلاگهای "دنیای درون" و" افق روشن" هستم. میدونم که یه جایی توی این وب داره می نویسه ولی نمی دونم کجا! خیلی وقته گمش کردم.  

نوشته شده در ساعت 8:38  |+|  


دوشنبه سوم دی 1386

یک دستشویی آرام. با کاشیهای دیوار زرشکی رنگ بزرگ و کاشیهای کف سفید. یک پنجره کوچک مربع شکل. من همیشه این پنجره را باز می کنم و جلوش می ایستم و سیگار می کشم. با آرامش. بوی سیگار با بوی صابون و ادکلن و خمیر دندون قاطی میشه و به من یه حس نوستاژیک میده. یه حس آرامش بخش.

نوشته شده در ساعت 1:0  |+|  


جمعه سی ام آذر 1386

اول سراغ یهودیان رفتند؛ من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.
سپس به لهستان حمله کردند؛ من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.
آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛ من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛ من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
.... و سرانجام سراغ من آمدند؛ هرچه فریاد کردم و کمک خواستم، کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.

                                                                                    "برتولت برشت"

نوشته شده در ساعت 22:54  |+|  


چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

 

 

 

نوشته شده در ساعت 13:49  |+|  


چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

نوشته شده در ساعت 13:28  |+|  


چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

من همیشه فکر میکردم انجام دادن کارهای خونه مثل آشپزی و نظافت و خرید نان و میوه و ... باید خیلی کسل کننده و عذاب آور باشه، ولی توی این چند وقته که مامانم نیست و ما مجبوریم خودمون همه کارهای خونه رو انجام بدیم، می بینم چقدر لذت بخشه و به آدم چقدر آرامش میده. دلم میخواد مثل دخترا برم توی اشپزخونه و سالاد درست کنم و یه غذای حاضری و یه مقدارم نظافت کنم و بیام بیرون. یا و برم میوه فروشی و میوه ها رو یکی یکی سوا کنم و با دست پر بیام بیرون.

نوشته شده در ساعت 4:42  |+|  


سه شنبه بیستم آذر 1386

نزدیک یک هفته از رفتن مامان و بابام به حج می گذره. اصلآ فکر نمی کردم اینقدر از دوریشون احساس تنهایی و اضطراب کنم. توی سن ۲۸ سالگی، داشتن این احساس وابستگی به مامان و بابام و مخصوصا مامانم برام عجیب و ترسناکه. دارم به این فکر میکنم منی که میخوام برم خارج و هزار برنامه کوفت دیگه توی سرم دارم، چطور میتونم دوری مامان و بابام رو تحمل کنم. من ِ افسرده. من ِ خودشیفته.با خواهر و برادرم اصلا احساس نزدیکی نمی کنم. یه جورایی هم از دستشون عصبانیم. وقتی مادر توی خونه نباشه عشق نیست. محبت نیست. ای خدای، یعنی توی این همه وقت من کور بودم؟ دوباره وقتی برگردن بازم کور میشم. درد ماجرا اینجاست. نمی تونم بفهمم دیگرانی که میذارن می رن و سالها ازشون خبری نمی شه، چطوری تحمل می کنن و یا چطوری فکر میکنن.

نوشته شده در ساعت 0:49  |+|  


یکشنبه بیستم آبان 1386

پاسارگاد، بانک مورد علاقه من.

نوشته شده در ساعت 23:49  |+|  


یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

یه سایت عالی که مطالب جالبی در مورد کتاب داره. کتاب نیوز دهن آدم رو آب می اندازه.

 

نوشته شده در ساعت 1:26  |+|  


جمعه شانزدهم شهریور 1386

تصمیم گرفتم بیشتر به سمت خواندن کتابهای جدید و قدیم موجود در بازار برم. البته اگه این کلاس آیلتس هفته ایی دو جلسه ایم بزاره.

***

یک فندک خوشگل خریدم که خیلی ازش خوشم می یاد. رنگش سبزه تیره است.

نوشته شده در ساعت 12:12  |+|